close
تبلیغات در اینترنت
آخرین درس
loading...

آذربایجان

  آخرین درس آلفونس دوده قصه های دوشنبهآخرين درس ازکتاب «قصه های دوشنبه» آلفونس دوده،ازنویسنگان نامدارفرانسهسال1840 زاده شدوبه سال1897 درگذشت.ازکتابهای وی که به فارسی برگردانده شده است،«نامهای آسیاب من» و «قصه های دوشنبه» رامی توان نام برد.داستان زیرازکتاب «قصه های دوشنبه» ترجمه…

آخرین درس

آذربایجانلی بازدید : 708 سه شنبه 27 مهر 1389 زمان : 0:18 نظرات ()

 


آخرین درس آلفونس دوده قصه های دوشنبه
آخرين درس ازکتاب «قصه های دوشنبه» آلفونس دوده،ازنویسنگان نامدارفرانسه

سال1840 زاده شدوبه سال1897 درگذشت.ازکتابهای وی که به فارسی برگردانده شده است،«نامهای آسیاب من» و «قصه های دوشنبه» رامی توان نام برد.داستان زیرازکتاب «قصه های دوشنبه» ترجمه ی دکترعبدالحسین زرین کوب انتخاب شده است.نویسنده دراین داستان،احساسات میهن دوستانه رابه شکلی زیبا اززبان کودکی دبستانی بیان کرده است.

آخرين درس


آن روزمدرسه دیرشده بودومن بیم آن داشتم که موردعتاب معلم واقع گردم علی الخصوص
که معلم گفته بوددرس دستورزبان خواهدپرسیدومن حتی یک کلمه ازآن درس نیاموخته بودم
به خاطرم گذشت که درس وبحث مدرسه رابگذارم وراه صحراپیش گیرم.هواگرم ودلپذیربودومرغان
دربیشه زمزمه ای داشتند.این همه خیلی پیشترازقواعددستورخاطرمرابه خودمشغول می داشت
امادربرابراین وسوسه مقاومت کردم وبه شتاب راه مدرسه راپیش گرفتم
وقتی ازپیش خانه ی کدخدامی گذشتم دیدم جماعتی آنجاایستاده اندواعلانی راکه بردیواربود
می خوانند.دوسال بودکه هرخبرملال انگیز(ی)که برای ده می رسیدازاین جامنتشرمی گشت
ازاین رومن_بی آن که درآنجاتوقفی کنم-باخوداندیشیدم که «بازبرای ماچه خوابی دیده اند؟»
آن گاه سرخویش گرفتم وراه مدرسه درپیش وباشتاب تمام خودرابه مدرسه رساندم
درمواقع عادی اوایل شروع درس شاگردان چندان بانگ وفریادمی کردندکه غلغله ی آنها به کوی
برزن می رفت.باآوازبلنددرس راتکرارمی کردندوبانگ وفریادبرمی آوردندومعلم چوبی راکه همواره دردست داشت
برمیزمی کوبیدومی گفت «ساکت شوید!» آن روزهم من به گمان آن که وضع همان خواهدبودانتظارداشتم
که درمیان بانگ وهمهمه ی شاگردان آهسته وآرام به اتاق درس درآیم وبی آن که کسی
متوجه ی تاخیرورودمن گرددبرسرجای خودبنشینم امابرخلاف آنچه من چشم می داشتم آن
روزچنان سکوت وآرامش درمدرسه بودکه گمان می رفت ازشاگردان هیچکس درمدرسه نیست
ازپنجره به درون اتاق نظرافکندم شاگردان درجای خویش نشسته بودندومعلم باهمان چوب
رعب انگیزکه همواره دردست داشت دراتاق درس قدم می زد.لازم بودکه دررابگشایم ودرمیان آن
آرامش وسکوت وارداتاق شوم.پیداست که تاچه حدازچنین کاری بیم داشتم وتاچه اندازه ازآن
شرم می بردم امادل به دریا زدم وبه اتاق درس واردشدم لیکن معلم بی آنکه خشمگین وناراحت
شودازسرمهرنظری برمن انداخت وبالطف ونرمی گفت:«زودسرجایت بنشین نزدیک بوددرس را
بی حضورتوشروع کنیم »
ازکنارنیمکت هاگذشتم وبی درنگ برجای خودنشستم.وقتی ترس وناراحتی من فرونشست وخاطرم
تسکین یافت تازه متوجه شدم که معلم مالباس ژنده ی معمول هرروزرابرتن نداردوبه جای آن لباسی
راکه جزدرروزتوزیع جوایزیادرهنگامی که بازرس به مدرسه می آمدنمی پوشیدبرتن کرده است
گذشته ازآن تمام اتاق درس راابهت وشکوهی که مخصوص مواقع رسمی است فراگرفته بوداماآن
چه پیشترمایه ی شگفتی من گشت آن بودکه درانتهای اتاق برروی نیمکتهایی که درمواقع عادی
خالی بودجماعتی راازمردان دهکده دیدم که نشسته بودند.کدخداومامورنامه رسانی وچندتن
دیگرازاشخاص معروف درآن میان جای داشتندوهمه افسرده ودل مرده به نظرمی آمدند.پیرمردی که
کتاب الفبای کهنه ی همراه داشت آن رابرروی زانوی خویش گشوده بودوازپس عینک درشت وستبربه
حروف وخطوط آن می نگریست .
هنگامی که من ازاین احوال غرق حیرت بودم معلم رادیدم که برکرسی خویش نشست وسپس
باهمان صدای گرم اماسخت که هنگام ورودبامن سخن گفته بودگفت:«فرزندان این بارآخراست
که من به شمادرس می دهم.دشمنان حکم کرده اندکه درمدارس این نواحی زبانی جززبان خودآنهاتدریس
نشود.معلم تازه فرداخواهدرسیدواین آخرین درس زبان ملی شماست که امروزمی خوانید.ازشماخواهش دارم
که به درس من درست دقت کنید. »
این سخنان مراسخت دگرگون کرد.معلوم شدکه آن چه بردیوارخانه ی کدخدااعلان کرده بودند
همین بودکه:«ازاین پس به کودکان ده آموختن زبان ملی ممنوع است.»آری این آخرین درس زبان ملی
من بود.مجبوربودم که دیگرآن رانیاموزم وبه همان اندک مایه ای که داشتم قناعت کنم.چه قدرتاسف
خوردم که پیش ازآن ساعت های درازی راازعمرخویش تلف کرده وبه جای آنکه به مدرسه بیایم به
باغ وصحرارفته وعمربه بازیچه به سربرده بودم.کتابهایی که تاهمین دقیقه درنظرمن سنگین وملال انگیز
می نموددستورزبان وتاریخی که تااین زبان به سختی حاضربودم به آن نگاه کنم اکنون برای من درحکم
دوستان کهنی بودندکه ترک آنهاوجدایی ازآنهابه سختی ناراحت ومتاثرم می کرد.درباره ی معلم
نیزهمین گونه می اندیشیدم.اندیشه آنکه وی فرداماراترک می کندودیگراورانخواهم دیدخاطرات
تلخ تنبیهاتی راکه ازاودیده بودم وضربات چوبی راکه ازاوخورده بودم ازصفحه ی ضمیرم یک باره محوکرد.
معلوم شدکه به خاطرهمین آخرین روزدرس بودکه وی لباس های نوخودرابرتن کرده ونیزبه همین سبب
بودکه جماعتی ازپیران دهکده ومردان محترم درانتهای اتاق نشسته بودند.گفتی تاسف داشتندکه
پیش ازاین نتوانسته بودندلحظه ای چندبه مدرسه بیایندونیزگمان می رفت که این جماعت به درس
معلم ماآمده بودندتاازاوبه سبب چهل سال رنج شبانه روزی ومدرسه داری وخدمت گزاری قدردانی کنند.
دراین اندیشه هامستغرق بودم که دیدم مرابه نام خواندند.می بایست که برخیزم ودرس راجواب بدهم.
راضی بودم تمام هستی خودرابدهم تابتوانم باصدای رساوبیان روشن درس ودستورراکه بدان دشواری
بودازبربخوانم امادرهمان لحظه ی اول درماندم ونتوانستم جوابی بدهم وحتی جرات نکردم سربردارم
وبه چشم معلم نگاه کنم.
دراین میان سخن اوراشنیدم که بامهرونرمی می گفت:فرزندتوراسرزنش نمی کنم زیراخودبه قدرکفایت
متنبه شده ای.می بینی که چه روی داده است.آدمی همیشه به خودمی گویدوقت باقی است
درس رایادمی گیرم امامی بینی که چه پیشامدهایی ممکن است روی دهد.افسوس:بدبختی
مااین است که همیشه آموختن رابه روزدیگروامی گذاریم.اکنون این مردم که به زوربرماچیره گشته اند.
حق دارندکه ماراملامت کنندوبگویند:«شماچگونه ادعاداریدکه قومی مستقل هستیدوحال آنکه زبان
خودرانمی توانیدبنویسیدوبخوانید؟»بااین همه فرزندتنهاتودراین کارمقصرنیستی.همه ی ماسزاوارملامتیم.
پدران ومادران نیزدرتربیت وتعلیم شما چنان که بایداهتمام نورزیده اندوخوش ترآن دانسته اندکه شمارا
به دنبال کاری بفرستندتاپولی پیش تربه دست آورند.من خودنیزمگردرخورملامت نیستم؟آیابه جای آن
که شمارابه کاردرس وادارم بارهاشماراسرگرم آبیاری باغ خویش نکرده ام وآیاوقتی هوس شکاروتماشابه
سرم می افتادشمارارخصت نمی دادم تادرپی کارخویش بروید؟
آنگاه معلم ازهردری سخن گفت وسرانجام سخن رابه زبان ملی کشانیدوگفت:«زبان مادرشمارشیرین ترین
ورساترین زبان های عالم است ومابایداین زبان رادربین خویش همچنان حفظ کنیم هرگزآن راازخاطرنبریم
زیراوقتی قومی به اسارت دشمن درآیدومغلوب ومقهوربیگانه گرددتاوقتی که زبان خویش راهمچنان
حفظ می کندهمچون کسی است که کلیدزندان خویش رادردست داشته باشد.آنگاه کتابی برداشت
وبه خواندن درسی ازدستورپرداخت.تعجب کردم که باچه آسانی آن روزدرس رامی فهمیدم.هرچه می گفت
به نظرم آسان می نمود.گمان دارم که پیش ازآن هرگزبدان حدباعلاقه به درس دستورگوش نداده بودم
واونیزهرگزپیش ازآن باچنان دقت وحوصله ای درس نگفته بود.گفتی که این مردنازنین می خواست
پیش ازآنکه ماراوداع کندودرس رابه پایان بردتمام دانش ومعرفت خویش رابه مابیاموزد وهمه ی معلومات
خودرادرمغزمافروکند.
چون درس به پایان آمدنوبت تحریروکتابت رسیدمعلم برای ماسرمشق هایی تازه انتخاب کرده بودکه
بربالای آن هاعبارت «میهن سرزمین نیاکان زبان ملی» به چشم می خورد.این سرمشق هاکه به
گوشه ی میزهای تحریرماآویزان بودچنان می نمودکه گویی درچهارگوشه ی اتاق درفش ملی مارابه
اهتزازدرآورده باشند.نمی توان مجسم کردکه چه طورهمه شاگردان درکارخط ومشق خویش سعی
می کردندوتاچه حددرسکوت وخموشی فرورفته بودند.درآن سکوت وخموشی جزصدای قلم که
برکاغذکشیده می شدصدایی به گوش نمی آمد.بربام مدرسه کبوتران آهسته می خواندندومن درحالی
که گوش به ترنم آنهامی دادم پیش خوداندیشه می کردم که آیااینهارانیزمجبورخواهندکردکه سرودخودرابه
زبان بیگانه بخوانند؟
گاه گاه که نظرازروی صفحه ی مشق خودبرمی گرفتم معلم رامی دیدم که بیحرکت برجای خویش ایستاده است
وبانگاه های خیره وثابت پیرامون خودرامی نگردتوگفتی می خواست تصویرتمام اشیای مدرسه راکه
درواقع خانه ومسکن اونیزبوددردل خویش نگاه دارد.فکرش رابکنید!چهل سال تمام بودکه وی دراین حیاط
زندگی کرده بودودراین مدرسه درس داده بود.تنهاتفاوتی که دراین مدت دراوضاع پدیدآمداین بودکه
میزهاونیمکت هابراثرمرورزمان فرسوده وبیرنگ گشته بودونهالی چندکه وی درهنگام ورودخویش درباغ
غرس کرده بوداکنون درختانی تناورشده بودند.چه اندوه جان کاه ومصیبت سختی بودکه اکنون این
مردمی بایست تمام این اشیای عزیزراترک کندونه تنهاحیاط مدرسه بلکه خاک وطن رانیزوداع ابدی گوید.
بااین همه قوت قلب وخون سردی وی چندان بودکه آخرین ساعت درس رابه پایان آورد.پس ازتحریرمشق
درس تاریخ خواندیم.آن گاه کودکان باصدای بلندبه تکراردرس خویش پرداختند.یکی ازمردان معمّردهکده که
کتاب رابرزانوگشوده بودوازپس عینک ستبرخویش درآن می نگریست باکودکان هم آوازگشته بودوباآنها
درس راباصدای بلندتکرارمی کرد.صدای وی چنان باشوق وهیجان آمیخته بودکه ازشنیدن آن برماحالتی
غریب دست می دادوهوس می کردیم که درعین خنده گریه سرکنیم.دریغا!خاطره ی این آخرین
روزدرس همواره دردل من باقی خواهندماند.دراین اثناوقت به آخرآمدوظهرفرارسیدودرهمبن لحظه
صدای شیپورسربازان بیگانه نیزکه ازمشق وتمرین بازمی گشتنددرکوچه طنین افکند.معلم بارنگ
پریده ازجای خویش برخاست.تاآن روزهرگزویدرنظرم چنان پرمهابت وباعظمت جلوه نکرده بود.گفت:
«دوستان،فرزندان،من...من...»
امابغض واندوه صدادرگلویش شکست.نتوانست سخن خودراتمام کند.سپس روی برگردانیدوپاره ای
گچ برگرفت وبادستی ازهیجان ودردمی لرزیدبرتخته سیاهاین کلمات راباخط جلی نوشت «زنده بادمیهن!»
آنگاه همان جاایستاد،سررابه دیوارتکیه دادوبدون آنکه دیگرسخنی بگویدبادست به مااشاره کردکه «تمام
شد.بروید،خدانگهدارتان باد!»

 

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط حمید در تاریخ 1391/7/23 و 12:27 دقیقه ارسال شده است

شعری از این حقیر:


می نویسم، از روستایی که دارالقبور شد
عاقبت کودکی که زنده به گور شد
درست اون لحظه که بودیم توی شادی و فریاد
زلزله تلخ آذربایجانمو تکون داد
--------------------------------------------------------------------------------
حسابی گیجم، آخه این دیگه چه بلایی بود
مگه درد نداشتیم که فقط زلزله کم بود
خفقان وطن رو میشه تحملش کرد
اما داغ هموطن رو چجور تحملش کرد؟
--------------------------------------------------------------------------------
کاش میشد چشمهارو بست و از نو وا کرد
به زندگی سابق یه دله سیری نگاه کرد
بده صبر و ما رو تنها نزار یا رب
خصوصا عزیزانی رو که الان داغدارند
--------------------------------------------------------------------------------
اما گذشت و چهله رفتگان رسید
تابستون گرم رفت و فصل سرما رسید
من نگرانم واسه یه بی خانمانها
که شبهای فردا نمونن توی سرما
--------------------------------------------------------------------------------
اینو بدون که هموطنم تویی عشقم
برای تو این جان رو گذاشتم توی مشتم
به عشق بابک خرمدین و روزای رشادت
به یاد ستارخان و مشروطه پر عدالت
می نویسم به سلامتیه اهر، هریس، ورزقان
قلب تپنده ایرانی ای آذربایجااااااااااااااااااان


این نظر توسط maziar maghsoudloo در تاریخ 1391/2/9 و 22:51 دقیقه ارسال شده است

یادم میاید که زمانی این داستان را در کتابهای دبستان داشتیم و می خواندیم.افسوس که حذف نمودندش.زنده باد میهن!


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
آذربایجان منیم ائلیم، آذربایجان منیم دیلیم، دوغراسالار دیلیم دیلیم، باشقا دیله چؤنن دئيیل، دیلیم اؤلسه من ده اؤللم، آنا دیلیم اؤلن دئيیل، باشقا دیله دؤنن دئیيل . anadilim@ymail.com
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 174
  • کل نظرات : 212
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 20
  • آی پی امروز : 5
  • آی پی دیروز : 22
  • بازدید امروز : 65
  • باردید دیروز : 38
  • گوگل امروز : 3
  • گوگل دیروز : 8
  • بازدید هفته : 248
  • بازدید ماه : 821
  • بازدید سال : 2,011
  • بازدید کلی : 185,596